بطلان تناسخ(دکتر رضا شریعتی) قسمت اول

بطلان تناسخ و عدم امكان جزا در دنيا

پس از اقامة براهين و دلايل متقن، براي اثبات «معاد» (در درس سوم)، توجه به يك نكته كه در واقع، دفع اشكال از بعضي از آن براهين است، امري ضروري و لازم است. و آن اين كه: از جمله دلايل اثبات معاد و زندگي پس از مرگ، دو برهان «حكمت و عدالت» بود كه حكمت و عدالت خداوند، مقتضي عالم ديگري است كه در آنجا نيكان به پاداش عمل نيك خود و بدان به كيفر كردار زشتشان برسند؛ زيرا اين عالم، جاي كيفر و پاداش نيست.

ممكن است گفته شود: در عين پذيرش حكمت و عدل خداوند سبحان، نيازي به عالم ديگر براي پاداش و كيفر نيست؛ زيرا: اولاَ: ممكن است خداي عادل حكيم، انسان‏هاي نيك و بد را در همين عالم از طريق تناسخ و انتقال روح مؤمن در بدن يك شخص خوشبخت و سعادتمند و يا حيواني زيبا، و روح فاسق و كافر را در بدن يك انسان مفلوك و بدبخت و يا حتي در بدن حيوانات پست و كثيف، جزاي متناسب با اعمال آنان را بدهد.

ثانياَ: اگر تناسخ را هم به دلايلي نپذيرفتيم، چه ايرادي دارد كه خداوند، معاملة نقدي كرده و هر كسي را متناسب با عملش در همين عالم، پاداش يا كيفر دهد، تا نيازي به عالم ديگر به نام «عالم قيامت» نباشد؟ در اين صورت، هر كسي هم به جزاي اعمال خود رسيده و هم به عدالت و حكمت خداي سبحان، آسيبي نرسيده است.

نتيجه اين كه: برهان حكمت و عدالت، ملازم قطعي با جهان ديگر نيست، غرض اجراي عدالت و حكمت است كه در همين عالم ميسر است.

در پاسخ اين سخن، بايد «مسألة تناسخ» را جداي از مسألة عدم امكان جزا در اين عالم، بررسي كرد. ما در اينجا در حد اين نوشتار از هر دو قسمت، پاسخ‏هاي مناسب خواهيم داد، تا روشن شود كه «برهان حكمت و عدالت»، ملازم قطعي با عالم معاد و جهان پس از مرگ است:

 

اول: بطلان تناسخ

  در رابطه با «تناسخ» به طور اجمال به چند مطلب اشاره مي‏كنيم:

الف- پيدايش اعتقاد به تناسخ: اعتقاد به تناسخ، ابتدا از سرزمين اسرارآميز هند و اديان باستاني آنجا از قبيل: «آيين ودائي»، «آيين برهمني»، «آيين جيني» و «آيين هندو» ريشه گرفته و در «آيين بودا»، به حد نهايي كمال خود رسيده است، ولي بعداَ كم كم وارد فلسفه و مسائل اقوام و ملل ديگر گرديده و مورد بحث و انتقاد قرار گرفت. گروهي آن را صحيح دانسته و معتقد به تناسخ شدند و لذا حيوانات را مورد احترام قرار داده، و هرگونه اذيت و آزار را نسبت به آنها گناه مي‏دانند.

شايد روي همين جهت است كه در هندوستان 150 ميليون گاو، چهل ميليون گاوميش، پنجاه ميليون اسب و شصت ميليون ميمون وجود دارد([1]) لكن بسياري از مردم از گرسنگي مي‏ميرند ولي به خود اجازة كشتن حيوانات را نمي‏دهند، به بهانة اين كه اينها روزي انسان بوده‏اند و امروز در بدن حيوان قرار دارند!!

طبق «آيين بودا» تا زماني كه بشر از چنگال «وجود»، خلاصي نيافته و به «نيروانا» نپيوسته، بايستي رنج تحويل و تحول و سير تناسخي را در ابدان و كالبد انسان ديگر و يا حيوان و يا نبات و جمادي تحمل كند، اين بلاي عمومي براي هر فرد رياضت نكشيده‏اي خواهد بود، هم چنان كه شخص «بودا»، طبق اقرار خود او، روزي خرگوش و روزي هم گاو بود. و بالأخره به مقام بودائي (خردمندي) رسيده و آخر كار هم در اثر رياضت و معرفت به «نيروانا» پيوسته و در عدمستان آرميده و خاموش شده است!

 و «گزنوفان» دربارة «فيثاغورث» مي‏نويسد كه: او هنگام عبور، ديد سگي را مي‏زنند، فرياد زد: صبر كنيد و او را نزنيد؛ زيرا او يكي از دوستان قديمي من است و من او را از صدايش شناختم([2]).

ب تناسخ چيست؟: هرگاه روح آدمي بعد از مرگ به كالبد انساني ديگر حلول كند، در اصطلاح حكما آن را «نسخ» مي‏گويند. و هرگاه به بدن حيواني ديگر تعلق گيرد، آن را «مسخ» مي‏گويند. و هرگاه به جسم نباتات حلول كند، آن را «فسخ» مي‏گويند. و هرگاه به جمادات تعلق گيرد، آن را «رسخ» مي‏گويند.

ولي گاهي به تمام اين چهار صورت، كلمة «تناسخ» را اطلاق مي‏كنند. طرفداران «تناسخ»، معتقدند كه روح انساني كه در دوران عمرش با ناپاكي زندگي كرده، از اين طريق، به پاكي و تعالي مي‏گرايد، و روح انسان‏هاي پاك در بدني قرار مي‏گيرد كه در ناز و نعمت است.

«لئون دني» دانشمند روح‏شناس فرانسوي، در بخش 29 از كتاب «عالم پس از مرگ» خود بعد از آن كه دربارة «تناسخ و توالي نفس» شرح مفصلي مي‏نويسد، اين طور ادامه مي‏دهد:

«در عمل تناسخ، پليدي‏هاي روح، به واسطة تحمل شدايد زندگي و تجديد حيات و تكرار مرگ، مندرجاَ زدوده مي‏شود همانطوري كه سيم و زر در بوتة آتش زرگر گداخته و پرداخته مي‏شود و يا دست ماهر صنعت‏گران و گوهرتراشان، مبدل به تاج و زيورآلات مي‏گردد و برتارك سلاطين و شاهان و نوعروسان قرار مي‏گيرد، تحمل شدايد از راه تناسخ نيز موجب تصفية روح بشر مي‏گردد

افرادي كه در روزگار عمر، به مناسبت داشتن مقام و منصب عالي، مغرور و متكبر و خودخواه بودند، روحشان براي جبران خودستايي‏ها و ناروايي‏هاي خويش اغلب در وجود ديوانگان، ناقص‏الخلقه‏ها و معلولين، حلول مي‏يابند و براي جبران خودستايي‏هاي ديرينة خود، به ذلت و ناكامي‏ها رضايت مي‏دهند و در زندگي جديد، خضوع و فروتني پيدا مي‏كنند و از هر آن چه موجب سرفرازي آنها مي‏شود، محروم مي‏مانند تا تصفيه شوند.

پس در اين دنياي كنوني كه با معلولين و بيماران، عجزه و سف‏ها مواجه مي‏شويم، بايد به آنها ترحم و شفقت نموده و از محبت و مهرباني به آنان دريغ نكنيم و بدانيم روح اين افراد كه با رنج و مسكنت دمساز است، از رنج و سختي احوال خويش با خبر است و هشدار باشيم كه در ايام عمر، طوري رفتار ننماييم كه به سرنوشت آنها گرفتار شويم([3])».

شهرستاني نيز در كتاب ملل و نحل، در بيان عقيده به تناسخ مي‏نويسد: «انتقال روح از شخصي به شخصي و آن چه از راحت و نعماء و بلاء برسد، گويند جزاء فعلي است كه در بدن ديگر اندوخته‏اند از نيكي و بدي، و آدمي به زعم ايشان، دائماَ به يكي از دو امر مبتلاست يا به فعل يا به جزاء و آن چه در حال به آن مبتلاست يا مكافات عملي است كه بيشتر الزام كرده و يا مكافات عملي است كه برآن انتظار مي‏برد و بهشت و دوزخ در بدن مندرج است([4])».

بنابراين، قائلين به «تناسخ» مي‏گويند: هر كسي ثمرات تلخ و شيرين كردار خود را تنها در همين دنيا خواهد چشيد، اگر نيكوكار است، «روح» او بعد از مرگ، به بدن سعادتمندي و يا به بدن حيوانات خوب و مفيدي مانند گاو، گوسفند، خرگوش و و يا به نباتات و جمادات گران‏قدري حلول مي‏كند. و اگر شقي و زشت كردار باشد، «روح» او به بدن افراد بدبخت و تيره روز ديگري و يا به بدن حيوانات پست و موذي مانند سگ، خوك، مار، عقرب و يا به نباتات و جمادات پليد و پستي حلول مي‏نمايد و از اين راه، ثمرات نيك و بد اعمال خود را مي‏چشد؛ زيرا به عقيدة آنان بهشت و جهنمي در وراي زندگي اين عالم وجود ندارد، هر چه هست همين دنياست.

با تشکر از دکتر رضا شریعتی

فایق

فایق

خاک تو وطنم

نفست نفسم

عشقت بهشتم

جانت دینم

روحت آیینم

سایه ات زندگیم

خنده ات بهارم

گریه ات خزانم

فایق

بیارامم دران خاک بیارامم در ان خاک که آرمیده ای

بگذار در ان خاکی بیاسایم که زندگی جاری  است . هوای من خاک تو است .نفسم در ان خاک است که از توست جانی که از توست. بهشتی که از توست. چگون روا داری اینطور بپوسم و بمیرم.چگونه؟

خدایی کن ای خدا خدایی کن ای خدا که تنها تو خدایم هستی. از گنج محرومم نکن. بهشتم وجود توست از بهشت محرومم نکن .

چه اینجا و چه انجا.

 چه در خاک و چه در باد.

چه در اب  و چه  آتش 

چه در سایه چه در واقع چه در خانه چه ویرانه

چه در کاخ چه در کوخ چه در دیر چه مسجد چه کلیسا و کنیسا و چه میخانه

چه در گور وچه در ........

محرومم نکن .

از خود محرومم نکن.

میلاد مولود کعبه بر عالم مبارک باد

مرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن             که علی زند دمادم در خانه ی گدا را

فایق جان

تا که ی بنالیم بو تو گیانا تا که ی بسوتیم

 

  ئه ی  بریارت  وا  نه بو  فه رموت   من روژی  هه ر دیم

 

زستان  وا  رویی به هاریش  هات  تو  هه ر  نه هاتی

 

ژهری  تالی  چاوه روانیت  دامی  تو  له  جیاتی

 

ئه ی  تو  خو  نازانی  ده ردی  چاوه روانی

 

تا  چه ن  به  ئازاره  برک و اش و ژانی

 

گیانا  بو  نه هاتی نه تپرسی هه والم  اش و  مه رگه ساتی

 

شه و  نیه  ئه گه ر  جاری  خه ونت    پیوه  نه بینیم

 

وا  ئه زانم  له باوشم دای  له  سه ر  سه رینم

 

که  چاو  هه ل دینم گیانا  بالای  به رزت  نابینم

 

دوباره  ده م سوتینی  اش و زامی  برینم

  

گیانا که م  زو  وه ره  نازدارم  زو  وه ره  به س  جاری  بت بینم  گیانم   بو  خوت  به ره

  

ترجمه لفظ به لفظ فارسی

 

 تا کی بنالم جانا تا کی بسوزم

 

ای که فرموده بودی من روزی می آیم

 

زمستان اینچنین رفت و بهار هم آمد   اما تو نیامدی

 

در عوض زهر تلخ انتظار را به من چشانیدی

 

تو که نمی دانی درد انتظار را

 

نمی دانی که چقدر تلخ است زخم و رنج دردش

 

جانا چرا نیامدی، عزیزم چرا نیامدی   نپرسیدی احوالم را، دردم را، رنجم را

 

 شبی نیست تو را یک بار در خواب نبینم

 

گمان می کنم در آغوشم هستی ، کنار من نشستی

 

اما وقتی چشمانم را باز می کنم قد رعنای تو را نمی بینم

 

دوباره می سوزاند من را درد و رنج زخمم

 

جانان من زود بیا نازنینم زود بیا تا برای یک بار هم که شده ببینمت ، جانم را بگیر و برای خود ببر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فایق

له دلم پرسی بو وارش پوشی --- از دلم میپرسی چرا سیاه پوشی

له جیاتی شراب هةر غم ئةنوشی  از پیاله شراب همه غم مینوشی

وتی بو یارم زور به پةروشم           گفتم چون برای یارم نگرانم

هیندةم خوش دةوة زیاتر له خوشم  دوستش دارم بیشتر از خودم

تو ای خدا اگر خدایی چرا خدایی نمیکنی

ای خدا اگر خدایی ٬ خدایی کن خدایی کن خدایی کن

قومری

قومری بمیر قومری بمیر که مرگ برای تو حق ترین چیزی است که میرسد. قومری لطفا بمیر . که زندگیت بزرگترین اشتباه است چون تو جادوگری فتنه گری و جادویت رنگ خوشبختی را از عشق گرفته. واژه ی ظالم و ظلم در تو در نهایت مطلق کلمه وجود دارد . تو از انچه حقت است بیشتر گرفته ای . بمیر ای سیاهی ظلم . بمیر ای غاصب زندگی و خوشبختی و عشق . تو بزرگترین گناه جهانی . مرگ بر تو قومری مرگ بر تبارت مرگ بر اجدادت مرگ بر نطفه ای که از ان بوجود امدی. ای دیو سیاه مرگ بر تو باد که عشق را در زندان خودت اسیر کردی.

به تو هشدار میدهم قومری . به تو اخطار میکنم که به چیزی که حقت نیست سماجت نکنی . تو شیطانی از بطن شیطانی پس برو و فرشته ی من را ترک کن برو برو . حتی رفتن برای تو حق نیست مرگ بهترین حق تو است

فرشته ی من را آزاد کن .فرشته ی من را آزاد کن . ای قومری فرومایه ای قومری پست فطرت . تو از پست ترین خونی تو از پست ترین نطفه ای . بمیر تا خوشبختی از زندانت آزاد شود .

فراموشی

میدانید فراموشی چه حسنی دارد و چه ضرر و زیانهایی

فراموشی خوب است زمانی که بتوانیم حوادث دلخراش و ناملایمات زندگی را فراموش کنیم و به یک زندگی روال مند و معمولی ادامه دهیم

فراموشی خوب است زمانیکه بتوانیم بدیها و دشمنی ها را فراموش کنیم

فراموشی خوب است زمانیکه بتوانی خود و احساسات خود را فراموش کنی و برای دیگران و به خاطر دیگران زندگی کنی

فراموشی خوب است زمانیکه عیوب دیگران را قراموش کنی و فقط حسن آنها را درنظر داشته باشی

و........ و.......و....... اما

فراموشی همیشه خوب نیست

خیلی اوقات است که فراموشی انسان را به بیراهه میبرد و انسان را از انسانیت خارج میسازد

خیلی اوقات است که فراموشی زندگی خود شخص و افراد پیوسته به او را مختل میکند

راستی چرا ما انسانها فراموشکاریم

 

 

فایق

باران فایق

ببار فایق٬ همچو باران٬ غمها را بشوی

ببار فایق٬ همچو باران ٬ اشکها را بشوی

ببار فایق همچو باران٬ چشمهایم بشوی

مرا جاری کن ای باران که جاری تر از سیلابت

غمی پنهان درون سینه ام جاری است.

مرا جاری کن ای فایق مرا با خویش٬ باران کن

بشوی روح و جانم ای باران

ببار باران ببار باران ببار باران فایق را ببار باران ببار باران

 تقدیم به فایق

فایق

تقدیم به فایق جان

وتم: زانی ک چه ن ساڵه دڵم لاێ تو به جی ماوه

وتی: ئه م دڵه بێ ناو‌‌‌ه هنی تووه  ک  بێ خاوه

گفتم:میدانی که چند سال است  دلم کنار تو به جا مانده؟

گفتا:این دل بی نام و نشان دل توست که خواب ندارد؟

 

وتم سوتانت نه دیوه ک ئه م به زه ت به سه ر لێوه

وتی:سوتان ک بو یاره تۆ بۆچی ره نگت په ریوه

گفتم: سوختن را ندیده ای که خنده بر روی لب داری
گفتا: سوختن که برای یار است تو برای چه رنگ پریده ای؟