بطلان تناسخ و عدم امكان جزا در دنيا

پس از اقامة براهين و دلايل متقن، براي اثبات «معاد» (در درس سوم)، توجه به يك نكته كه در واقع، دفع اشكال از بعضي از آن براهين است، امري ضروري و لازم است. و آن اين كه: از جمله دلايل اثبات معاد و زندگي پس از مرگ، دو برهان «حكمت و عدالت» بود كه حكمت و عدالت خداوند، مقتضي عالم ديگري است كه در آنجا نيكان به پاداش عمل نيك خود و بدان به كيفر كردار زشتشان برسند؛ زيرا اين عالم، جاي كيفر و پاداش نيست.

ممكن است گفته شود: در عين پذيرش حكمت و عدل خداوند سبحان، نيازي به عالم ديگر براي پاداش و كيفر نيست؛ زيرا: اولاَ: ممكن است خداي عادل حكيم، انسان‏هاي نيك و بد را در همين عالم از طريق تناسخ و انتقال روح مؤمن در بدن يك شخص خوشبخت و سعادتمند و يا حيواني زيبا، و روح فاسق و كافر را در بدن يك انسان مفلوك و بدبخت و يا حتي در بدن حيوانات پست و كثيف، جزاي متناسب با اعمال آنان را بدهد.

ثانياَ: اگر تناسخ را هم به دلايلي نپذيرفتيم، چه ايرادي دارد كه خداوند، معاملة نقدي كرده و هر كسي را متناسب با عملش در همين عالم، پاداش يا كيفر دهد، تا نيازي به عالم ديگر به نام «عالم قيامت» نباشد؟ در اين صورت، هر كسي هم به جزاي اعمال خود رسيده و هم به عدالت و حكمت خداي سبحان، آسيبي نرسيده است.

نتيجه اين كه: برهان حكمت و عدالت، ملازم قطعي با جهان ديگر نيست، غرض اجراي عدالت و حكمت است كه در همين عالم ميسر است.

در پاسخ اين سخن، بايد «مسألة تناسخ» را جداي از مسألة عدم امكان جزا در اين عالم، بررسي كرد. ما در اينجا در حد اين نوشتار از هر دو قسمت، پاسخ‏هاي مناسب خواهيم داد، تا روشن شود كه «برهان حكمت و عدالت»، ملازم قطعي با عالم معاد و جهان پس از مرگ است:

 

اول: بطلان تناسخ

  در رابطه با «تناسخ» به طور اجمال به چند مطلب اشاره مي‏كنيم:

الف- پيدايش اعتقاد به تناسخ: اعتقاد به تناسخ، ابتدا از سرزمين اسرارآميز هند و اديان باستاني آنجا از قبيل: «آيين ودائي»، «آيين برهمني»، «آيين جيني» و «آيين هندو» ريشه گرفته و در «آيين بودا»، به حد نهايي كمال خود رسيده است، ولي بعداَ كم كم وارد فلسفه و مسائل اقوام و ملل ديگر گرديده و مورد بحث و انتقاد قرار گرفت. گروهي آن را صحيح دانسته و معتقد به تناسخ شدند و لذا حيوانات را مورد احترام قرار داده، و هرگونه اذيت و آزار را نسبت به آنها گناه مي‏دانند.

شايد روي همين جهت است كه در هندوستان 150 ميليون گاو، چهل ميليون گاوميش، پنجاه ميليون اسب و شصت ميليون ميمون وجود دارد([1]) لكن بسياري از مردم از گرسنگي مي‏ميرند ولي به خود اجازة كشتن حيوانات را نمي‏دهند، به بهانة اين كه اينها روزي انسان بوده‏اند و امروز در بدن حيوان قرار دارند!!

طبق «آيين بودا» تا زماني كه بشر از چنگال «وجود»، خلاصي نيافته و به «نيروانا» نپيوسته، بايستي رنج تحويل و تحول و سير تناسخي را در ابدان و كالبد انسان ديگر و يا حيوان و يا نبات و جمادي تحمل كند، اين بلاي عمومي براي هر فرد رياضت نكشيده‏اي خواهد بود، هم چنان كه شخص «بودا»، طبق اقرار خود او، روزي خرگوش و روزي هم گاو بود. و بالأخره به مقام بودائي (خردمندي) رسيده و آخر كار هم در اثر رياضت و معرفت به «نيروانا» پيوسته و در عدمستان آرميده و خاموش شده است!

 و «گزنوفان» دربارة «فيثاغورث» مي‏نويسد كه: او هنگام عبور، ديد سگي را مي‏زنند، فرياد زد: صبر كنيد و او را نزنيد؛ زيرا او يكي از دوستان قديمي من است و من او را از صدايش شناختم([2]).

ب – تناسخ چيست؟: هرگاه روح آدمي بعد از مرگ به كالبد انساني ديگر حلول كند، در اصطلاح حكما آن را «نسخ» مي‏گويند. و هرگاه به بدن حيواني ديگر تعلق گيرد، آن را «مسخ» مي‏گويند. و هرگاه به جسم نباتات حلول كند، آن را «فسخ» مي‏گويند. و هرگاه به جمادات تعلق گيرد، آن را «رسخ» مي‏گويند.

ولي گاهي به تمام اين چهار صورت، كلمة «تناسخ» را اطلاق مي‏كنند. طرفداران «تناسخ»، معتقدند كه روح انساني كه در دوران عمرش با ناپاكي زندگي كرده، از اين طريق، به پاكي و تعالي مي‏گرايد، و روح انسان‏هاي پاك در بدني قرار مي‏گيرد كه در ناز و نعمت است.

«لئون دني» دانشمند روح‏شناس فرانسوي، در بخش 29 از كتاب «عالم پس از مرگ» خود بعد از آن كه دربارة «تناسخ و توالي نفس» شرح مفصلي مي‏نويسد، اين طور ادامه مي‏دهد:

«در عمل تناسخ، پليدي‏هاي روح، به واسطة تحمل شدايد زندگي و تجديد حيات و تكرار مرگ، مندرجاَ زدوده مي‏شود… همانطوري كه سيم و زر در بوتة آتش زرگر گداخته و پرداخته مي‏شود و يا دست ماهر صنعت‏گران و گوهرتراشان، مبدل به تاج و زيورآلات مي‏گردد و برتارك سلاطين و شاهان و نوعروسان قرار مي‏گيرد، تحمل شدايد از راه تناسخ نيز موجب تصفية روح بشر مي‏گردد…

افرادي كه در روزگار عمر، به مناسبت داشتن مقام و منصب عالي، مغرور و متكبر و خودخواه بودند، روحشان براي جبران خودستايي‏ها و ناروايي‏هاي خويش اغلب در وجود ديوانگان، ناقص‏الخلقه‏ها و معلولين، حلول مي‏يابند و براي جبران خودستايي‏هاي ديرينة خود، به ذلت و ناكامي‏ها رضايت مي‏دهند و در زندگي جديد، خضوع و فروتني پيدا مي‏كنند و از هر آن چه موجب سرفرازي آنها مي‏شود، محروم مي‏مانند تا تصفيه شوند.

پس در اين دنياي كنوني كه با معلولين و بيماران، عجزه و سف‏ها مواجه مي‏شويم، بايد به آنها ترحم و شفقت نموده و از محبت و مهرباني به آنان دريغ نكنيم و بدانيم روح اين افراد كه با رنج و مسكنت دمساز است، از رنج و سختي احوال خويش با خبر است و هشدار باشيم كه در ايام عمر، طوري رفتار ننماييم كه به سرنوشت آنها گرفتار شويم([3])».

شهرستاني نيز در كتاب ملل و نحل، در بيان عقيده به تناسخ مي‏نويسد: «انتقال روح از شخصي به شخصي و آن چه از راحت و نعماء و بلاء برسد، گويند جزاء فعلي است كه در بدن ديگر اندوخته‏اند از نيكي و بدي، و آدمي به زعم ايشان، دائماَ به يكي از دو امر مبتلاست يا به فعل يا به جزاء و آن چه در حال به آن مبتلاست يا مكافات عملي است كه بيشتر الزام كرده و يا مكافات عملي است كه برآن انتظار مي‏برد و بهشت و دوزخ در بدن مندرج است…([4])».

بنابراين، قائلين به «تناسخ» مي‏گويند: هر كسي ثمرات تلخ و شيرين كردار خود را تنها در همين دنيا خواهد چشيد، اگر نيكوكار است، «روح» او بعد از مرگ، به بدن سعادتمندي و يا به بدن حيوانات خوب و مفيدي مانند گاو، گوسفند، خرگوش و… و يا به نباتات و جمادات گران‏قدري حلول مي‏كند. و اگر شقي و زشت كردار باشد، «روح» او به بدن افراد بدبخت و تيره روز ديگري و يا به بدن حيوانات پست و موذي مانند سگ، خوك، مار، عقرب و يا به نباتات و جمادات پليد و پستي حلول مي‏نمايد و از اين راه، ثمرات نيك و بد اعمال خود را مي‏چشد؛ زيرا به عقيدة آنان بهشت و جهنمي در وراي زندگي اين عالم وجود ندارد، هر چه هست همين دنياست.

با تشکر از دکتر رضا شریعتی